close
تبلیغات در اینترنت
داستان طنز
شنبه 31 فروردین 1398
بترین داستان عارفانه, بهترین داستان اموزنده, بهترین داستان فلسفی, داستان, داستان آموزنده تشکر, داستان آموزنده متشکرم, داستان آموزنده و غمگین, داستان اموزنده, داستان اموزنده زیبا وکوتاه, داستان اموزنده
آدرس ما در تلگرام
خرید شارژ
برترین کاربر ماه
  • هنوز مشخص نشده است
  • هنوز مشخص نشده است
  • هنوز مشخص نشده است
  • هنوز مشخص نشده است
  • هنوز مشخص نشده است
  • هنوز مشخص نشده است
تبلیغات
جای تبلیغات شما
پنل کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
فال روزانه
آمار سایت
  • آمار مطالب
  • کل مطالب : 1588
  • کل نظرات : 265
  • آمار کاربران
  • کل کاربران : 1348
  • افراد آنلاین : 3
  • آمار بازدید
  • بازدید امروز : 1,699
  • گوگل امروز : 17
  • آی پی امروز : 101
  • بازدید دیروز : 1,466
  • گوگل دیروز : 19
  • آی پی دیروز : 97
  • بازدید هفتگی : 8,433
  • بازدید ماهانه : 26,652
  • بازدید سالانه : 139,741
  • بازدید کل : 2,344,058
  • اطلاعات
  • امروز : شنبه 31 فروردین 1398
  • آی پی شما : 3.80.224.52
  • مرورگر شما :
اتاق آرزو
برای استفاده از امکانات سایت عضو شوید
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
خبرنامه
خبرنامه
با عضویت در خبرنـــــــــامه می توانید آخرین مطالب سایت را در ایمیل خود دریافت کنید .

آرشیو ماهانه
دیگرامکانات
نت فيکس نت فيکس نت فيکس نت فيکس
هایپرتمپ دات آی آر
سایت تفریحی 8 فام
چیک چت
تبلیغات متنی
تبلیغات متنی
تماس با ما
  • از طریق فرم زیر میتوانید با گروه مدیریت سایت در تماس باشید.
  • احمق ترین دزد دنیا!!
  • تعداد بازدید : 74
  •  احمق ترین دزد دنیا!!

    یک سارق آلمانی به بانکی دستبرد زد که ۱۷ سال پیش تعطیل شده بود.

    «زیگفریدکی» آلمانی سارق مسلحی بود که بعد از دستگیری روزنامه‌های زیادی به او لقب احمق‌ترین دزد دنیا را دادند.

    او تصمیم گرفته بود، از بانکی که همیشه در مسیر محل کارش می‌دید سرقت کند اما قبل از انجام این کار، هیچ تحقیقی درباره بانک مورد نظرش انجام نداده بود.

    او با گذاشتن ماسک و حمل یک اسلحه اسباب بازی به بانکی رفت که ۱۷ سال پیش بسته شده بود و مدت‌ها بود به یک مرکز فزیوتراپی تبدیل شده بود و کارکنان آن فراموش کرده بودند که تابلوی بانک را از سردر ساختمان بردارند. با این حال این سارق مسلح به سمت صندوقدار فزیوتراپی رفت و موفق شد ۳۴۲ یورو از صندوقدار بدزد. بعد از اینکه زیگفرید پول را گرفت و خارج شد و به سمت اتومبیل رفت، متوجه شد که فراموش کرده است اسلحه‌اش را از روی پیشخوان صندوقدار بردارد. از آن‌جا که اثر انگشتش روی این اسلحه وجود داشت مامورین پلیس به سرعت او را از روی اثر انگشتش شناسایی و دستگیر کردند. زیگفرید به تحمل ۷ سال زندان محکوم شد.

    پسری دختری رادید…
  • تعداد بازدید : 79
  •  پسری دختری رادید…

    پسری دختر زیبایی رو تو خیابون دید…. شیفته اش شد …. چند ساعتی باهم تو خیابون قدم میزدند …

    که یهویه مازراتی جلوی پاشون ترمز کرد . . .

    دختره به پسر گفت :

    خوش گذشت اما من همیشه نمیتونم پیاده راه برم …. کار نداری؟!! بای …!

    دختره نشست تو ماشین

    راننده بهش گفت : خانوم ببخشید میشه پیاده بشی؟ … من راننده این اقا هستم !!!!

    داستان طنز خنده دار وباحال ابدارچی
  • تعداد بازدید : 96
  •  داستان طنز خنده دار وباحال ابدارچی

    مرد بیکاری برای آبدارچی گری در شرکت مایکروسافت تقاضای کار داد. رئیس هیات مدیره با او مصاحبه کرد و نمونه کارش را پسندید.سرانجام به او گفت شما پذیرفته شده اید.

    آدرس ایمیل تان را بدهید تا فرم های استخدام را برای شما ارسال کنم. مرد جواب داد : متاسفانه من کامپیوتر شخصی و ایمیل ندارم.ر ئیس گفت امروزه کسی که ایمیل ندارد وجود خارجی ندارد و چنین کسی نیازی هم به شغل ندارد.

    مرد در کمال ناامیدی آنجا را ترک کرد. نمی دانست با ده دلاری که در جیب داشت چه کند. تصمیم گرفت یک جعبه گوجه فرنگی خریده دم در منازل مردم آن را بفروشد. او ظرف چند ساعت سرمایه اش را دوبرابر کرد. به زودی یک گاری خرید. اندکی بعد یک کامیون کوچک و چندی بعد هم ناوگان توزیع مواد غذایی خود را به راه انداخت!

    او دیگر مرد ثروتمند و معروفی شده بود. تصمیم گرفت بیمه عمر بگیرد. به یک نمایندگی بیمه رفت و سرویسی را انتخاب کرد. نماینده بیمه آدرس ایمیل او را خواست ولی مرد جواب داد ایمیل ندارم. نماینده بیمه با تعجب پرسید شما ایمیل ندارید ولی صاحب یکی از بزرگترین امپراتوری های توزیع مواد غذایی در آمریکا هستید. تصورش را بکنید اگر ایمیل داشتید چه می شدید؟

    مرد گفت: احتمالا آبدارچی شرکت مایکروسافت بودم.

    داستان باحال وخنده دار گناهکار
  • تعداد بازدید : 76
  •  داستان باحال وخنده دار گناهکار

    پسر جوانی در کتابخانه از دختری پرسید:

    «مزاحمتان نمی شوم کنار دست شما بنشینم؟»

    دختر جوان با صدای بلند گفت:

    «نمی خواهم یک شب را با شما بگذرانم تمام دانشجویان در کتابخانه به پسر که بسیار خجالت زده شده بود نگاه کردند.

    پس از چند دقیقه دختر به سمت آن پسررفت و در کنار میزش به او گفت:

    … «من روانشناسی پژوهش می کنم و میدانم مرد ها به چه چیزی فکر میکنند،گمان کنم شمارا خجالت زده کردم درست است؟»

    پسر با صدای خیلی بلند گفت:

    «۲۰۰ دلار برای یک شب!!؟ خیلی زیاد است!!!»

    وتمام آنانی که در کتابخانه بودند به دختر نگاهی غیر عادی کردند، پسر به گوش دختر زمزمه کرد:

    « من حقوق میخوانم و میدانم چطور شخص بیگناهی را گناهکار جلوه بدهم.»

    داستان طنز وخنده دار اهالی دزدها
  • تعداد بازدید : 71
  •  داستان طنز وخنده دار اهالی دزدها

    شهری بود که همه اهالی آن دزد بودند…!
    شبها پس از صرف شام، هرکس دسته کلید بزرگ و فانوس را برمی‌داشت و از خانه بیرون می‌زد؛ برای دستبرد زدن به خانه یک همسایه!
    حوالی سحر با دست پر به خانه برمی‌گشت، به خانه خودش که آن را هم دزد زده بود!!!
    به این ترتیب، همه در کنار هم به خوبی و خوشی زندگی می‌کردند؛ چون هرکس از دیگری می‌دزدید و او هم متقابلاً از دیگری، تا آنجا که آخرین نفر از اولی می‌دزدید…
    داد و ستدهای تجاری و به طور کلی خرید و فروش هم در این شهر به همین منوال صورت می‌گرفت؛ هم از جانب خریدارها و هم از جانب فروشنده ها دولت هم به سهم خود سعی می‌کرد حق و حساب بیشتری از اهالی بگیرد و آنها را تیغ بزند و اهالی هم به سهم خود نهایت سعی و کوشش خودشان را می‌کردند که سر دولت را شیره بمالند و نم پس ندهند و چیزی از آن بالا بکشند؛ به این ترتیب در این شهر زندگی به آرامی‌ سپری می‌شد. نه کسی خیلی ثروتمند بود و نه کسی خیلی فقیر و درمانده…!
    روزی، چطورش را نمی‌دانیم؛ مرد درستکاری گذرش به شهر افتاد و آنجا را برای اقامت انتخاب کرد و شبها به جای اینکه با دسته کلید و فانوس دور کوچه ها راه بیفتد برای دزدی، شامش را که می‌خورد، سیگاری دود می‌کرد و شروع می‌کرد به خواندن رمان…
    دزدها می‌امدند؛ چراغ خانه را روشن می‌دیدند و راهشان را کج می‌کردند و می‌رفتند…
    اوضاع از این قرار بود تا اینکه اهالی، احساس وظیفه کردند که به این تازه وارد توضیح بدهند که گرچه خودش اهل این کارها نیست، ولی حق ندارد مزاحم کار دیگران بشود و هرشبی که در خانه می‌ماند، معنیش این بود که خانواده ای سر بی شام زمین می‌گذارد و روز بعد هم چیزی برای خوردن ندارد!!!
    بدین ترتیب، مرد درستکار در برابر چنین استدلالی چه حرفی برای گفتن می‌توانست داشته باشد؟ بنابراین پس از غروب آفتاب، او هم از خانه بیرون می‌زد و همانطور که از او خواسته بودند، حوالی صبح برمی‌گشت؛ ولی دست به دزدی نمی‌زد، آخر او فردی بود درستکار و اهل اینکارها نبود.
    می‌رفت روی پل شهر می‌ایستاد و مدتها به جریان آب رودخانه نگاه می‌کرد و بعد به خانه برمی‌گشت و می‌دید که خانه اش مورد دستبرد قرار گرفته است…
    در کمتر از یک هفته، مرد درستکار دار و ندارد خود را از دست داد؛ چیزی برای خوردن نداشت و خانه اش هم که لخت شده بود. ولی مشکل این نبود!
    چرا که این وضعیت البته تقصیر خود او بود. نه! مشکل چیز دیگری بود. قضیه از این قرار بود که این آدم با این رفتارش، حال همه را گرفته بود!
    او اجازه داده بود دار و ندارش را بدزدند بی آنکه خودش دست به مال کسی دراز کند. به این ترتیب، هر شب یک نفر بود که پس از سرقت شبانه از خانه دیگری، وقتی صبح به خانه خودش وارد می‌شد، می‌دید خانه و اموالش دست نخورده است؛ خانه ای که مرد درستکار باید به آن دستبرد می‌زد.
    به هر حال بعد از مدتی به تدریج، آنهایی که شبهای بیشتری خانه شان را دزد نمی‌زد رفته رفته اوضاعشان از بقیه بهتر شد و مال و منالی به هم می‌زدند و برعکس، کسانی که دفعات بیشتری به خانه مرد درستکار (که حالا دیگر البته از هر چیز به درد نخوری خالی شده بود) دستبرد میزدند، دست خالی به خانه برمی‌گشتند و وضعشان روز به روز بدتر میشد و خود را فقیرتر میافتند…
    به این ترتیب، آن عده ای که موقعیت مالیشان بهتر شده بود، مانند مرد درستکار، این عادت را پیشه کردند که شبها پس از صرف شام، بروند روی پل چوبی و جریان آب رودخانه را تماشا کنند. این ماجرا، وضعیت آشفته شهر را آشفته تر میکرد؛ چون معنیش این بود که باز افراد بیشتری از اهالی ثروتمندتر و بقیه فقیرتر میشدند.
    به تدریج، آنهایی که وضعشان خوب شده بود و به گردش و تفریح روی پل روی آوردند، متوجه شدند که اگر به این وضع ادامه بدهند، به زودی ثروتشان ته می‌کشد و به این فکر افتادند که چطور است به عده ای از این فقیرها پول بدهیم که شبها به جای ما هم بروند دزدی؟!!!
    قراردادها بسته شد، دستمزدها تعیین و پورسانتهای هر طرف را هم مشخص کردند: آنها البته هنوز دزد بودند و در همین قرار و مدارها هم سعی می‌کردند سر هم کلاه بگذارند و هرکدام از طرفین به نحوی از دیگری چیزی بالا می‌کشید و آن دیگری هم از …
    اما همانطور که رسم اینگونه قراردادهاست، آنها که پولدارتر بودند و ثروتمندتر و تهیدست‌ها عموماً فقیرتر می‌شدند. عده ای هم آنقدر ثروتمند شدند که دیگر برای ثروتمند ماندن، نه نیاز به دزدی مستقیم داشتند و نه اینکه کسی برایشان دزدی کند ولی مشکل اینجا بود که اگر دست از دزدی می‌کشیدند، فقیر میشدند؛ چون فقیرها در هر حال از آنها می‌دزدیدند.
    فکری به خاطرشان رسید؛ آمدند و فقیرترین آدمها را استخدام کردند تا اموالشان را در مقابل دیگر فقیرها حفاظت کنند، اداره پلیس برپا شد و زندانها ساخته شد…!
    به این ترتیب، چند سالی از آمدن مرد درستکار به شهر نگذشته بود که مردم دیگر از دزدیدن و دزدیده شدن حرفی به میان نمی‌اوردند، صحبتها حالا دیگر فقط از دارا و ندار بود؛ اما در واقع هنوز همه دزد بودند…