close
تبلیغات در اینترنت
داستان خیانت
دوشنبه 29 بهمن 1397
بترین داستان عارفانه, بهترین داستان اموزنده, بهترین داستان فلسفی, داستان, داستان آموزنده تشکر, داستان آموزنده متشکرم, داستان آموزنده و غمگین, داستان اموزنده, داستان اموزنده زیبا وکوتاه, داستان اموزنده
آدرس ما در تلگرام
خرید شارژ
برترین کاربر ماه
  • هنوز مشخص نشده است
  • هنوز مشخص نشده است
  • هنوز مشخص نشده است
  • هنوز مشخص نشده است
  • هنوز مشخص نشده است
  • هنوز مشخص نشده است
تبلیغات
جای تبلیغات شما
پنل کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
فال روزانه
آمار سایت
  • آمار مطالب
  • کل مطالب : 1588
  • کل نظرات : 265
  • آمار کاربران
  • کل کاربران : 1348
  • افراد آنلاین : 4
  • آمار بازدید
  • بازدید امروز : 1,188
  • گوگل امروز : 5
  • آی پی امروز : 51
  • بازدید دیروز : 1,965
  • گوگل دیروز : 4
  • آی پی دیروز : 56
  • بازدید هفتگی : 1,188
  • بازدید ماهانه : 26,194
  • بازدید سالانه : 60,890
  • بازدید کل : 2,265,207
  • اطلاعات
  • امروز : دوشنبه 29 بهمن 1397
  • آی پی شما : 34.203.28.212
  • مرورگر شما :
اتاق آرزو
برای استفاده از امکانات سایت عضو شوید
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
خبرنامه
خبرنامه
با عضویت در خبرنـــــــــامه می توانید آخرین مطالب سایت را در ایمیل خود دریافت کنید .

آرشیو ماهانه
دیگرامکانات
نت فيکس نت فيکس نت فيکس نت فيکس
هایپرتمپ دات آی آر
سایت تفریحی 8 فام
چیک چت
تبلیغات متنی
تبلیغات متنی
تماس با ما
  • از طریق فرم زیر میتوانید با گروه مدیریت سایت در تماس باشید.
  • داستان کوتاه واقعی خیانت – حراج ناموس
  • تعداد بازدید : 129
  •  داستان کوتاه واقعی خیانت – حراج ناموس

    این داستان رو بخونید و ناموس بقیه رو ناموس خودتون بدونید تجاوز به حریم دیگران بدترین خیانت به خودتان است.

    هفده هجده ساله بودند. یه روز برای باران یه مشکلی پیش اومد که

    نتونست بیاد مدرسه گویا درس آن روز هم بدون حضور در

    کلاس قابل فهم نبود.خلاصه سارینا به باران پیشنهاد کرد که اگه

    دوست داره میتونه بیاد خونه اشون تا درس را برایش توضیح
    بدهد.
    باران تا آن موقع به خانه ی سارینا نرفته بود و از طرفی میدانست

    که از نظر دیگران سارینا دختر معقولی نیست ولی سارینا تا حالا

    بارها به خانه ی آنها آمده بود پس قبول کرد.
    ***
    سارینا کلید را در قفل چرخاند.
    – بیا تو.
    – کسی خونه تون نیست؟!!؟
    – نه.پدر و مادرم ۲ روزه رفتن مسافرت تا ۳-۴ روز دیگه نمیان

    سارینا به صورت باران نگاه کرد و خندید.
    -چیه نکنه فکر کردی میخوام بکشمت؟؟؟

    باران هم خندید.دو دختر در حالی که حسابی از راه طولانی که

    پشت سر گذاشته بودن خسته بودند روی مبل افتادند.
    کمی بعد سارینا گفت :«برو یه دوش بگیر شاید یه کم حالت جا

    بیاد.منم تا تو بیای بیرون میرم یه سری خرت و پرت بخرم.»

    از نظر باران هم پیشنهاد خوبی بود.با راه طولانی که از مدرسه

    اومده بودند یه دوش حسابی حال شو جا می آورد.
    چند دقیقه بعد از این که سارینا رفت بیرون باران وارد حمام

    شد.
    حدود ۵ دقیقه بعد سارینا با ۴ تا پسر به خانه برگشت.بعد از

    کمی پچ پچ با آن چهار نفر قرار شد حسام اول وارد حمام شود.
    ***
    باران در حالی که سرش بالا گرفته بود و از برخورد قطرات

    آب با صورتش لذت میبرد،صدای در حمام را شنید.فکر کرد

    سارینا برگشته. داد زد :«اومدم.»
    صدای در دوباره شنیده شد و بعد از آن صدای سارینا:«
    ـ یه دقیقه درو وا کن.»

    باران در را باز کرد و با کمال ناباوری قد برافراشته پسری

    حدوداً ۲۳ ساله را در مقابل خود دید.پسر فرصت هیچگونه

    عکس العملی را به او نداد، بیرحمانه او را به داخل هل داد و

    خود نیز با او به داخل رفت.
    از بیرون فقط صدای جیغ های بی امان دخترک به گوش

    میرسید.درچهره ی سارینا اثر هیچگونه پشیمانی دیده

    نمیشد،انگار این کاربرای او عادی بود.بعد از۲۰ دقیقه حسام از

    حمام بیرون آمد و خطاب به سارینا گفت:
    – دمت گرم دختر بود خیلی حال داد.چون دختر خوبی

    بودی به تو هم یه حال اساسی میدم.
    – پس فکر کردی چرا آوردمت اینجا؟

    سارینا و حسام وارد اتاق خواب شدند. این بار نوبت

    کامیار بود که وارد حمام شود. حدود ۲۰-۲۵ دقیقه بعد

    کامیار هم اومد بیرون .
    _ خوب بود اگه یه ذره کمتر جیغ میکشید بهتر هم میشد.
    و بعد از او نوبت بردیا بود.بردیا وارد حمام شد نزدیک ۳۵
    دقیقه گذشت ولی او هنوز بیرون نیومده بود
    ***
    صدای اعتراض فرشاد که نفر آخر بود بلند شد:
    _بردیا داداش مثل اینکه خیلی بهت حال داده.بیا بیرون دیگه

    ۲ساعته اون تویی.
    ولی صدایی از داخل شنیده نشد و بر خلاف دفعه های قبل

    اینبار از باران به جز جیغ کوتاهی که اوایل رفتن بردیا به

    داخل حمام کشیده بود صدایی شنیده نشده بود.
    _بررردیاااااااا.داداش دارم یه جورایی عصبانی میشم ها.
    ولی باز هم صدایی شنیده نشد.
    ***
    فرشاد خشمگین به طرف در حمام رفت و کامیار سعی در

    متوقف کردنش داشت اما فرشاد بلافاصله در را باز کرد و

    فریادی از ناباوری سر داد.سارینا و حسام بعد از فریاد

    فرشاد بلافاصله از اتاق بیرون آمدند . سارینا ملحفه ای را

    دور خود پیچیده بود و حسام هم زیپ شلوارش باز

    بود.سارینا به داخل حمام نگاه کرد و در جا خشکش زد.بعد

    از ۳۰ ثانیه انگار تازه فهمیده بود که چه اتفاقی افتاده جیغ

    کشید به گریه افتاد
    ***
    بردیا رگ باران را با تیغ زده بود و با خون او چیزی روی
    دیوار نوشته بود و سپس خود را نیز کشته بود. نوشته ی

    روی دیوار این بود:
    «نامردا ؛ چرا خواهر من؟؟؟

    داستان کوتاه عاشقانه خیانت
  • تعداد بازدید : 113
  •  داستان کوتاه عاشقانه خیانت

    سلام . دلم برات خیلی تنگ شده بود

    پسرک از شادی تو پوست خود نمی گنجید…

    راست میگفت …خیلی وقت بود که ندیده بودش..

    دلش واسش یه ذره شده بود..

    تو چشای سیاهش زل زد همون چشمایی که وقتی ۱۶سال بیشتر نداشت

    باعث شد تا پسرک عاشق شود و با تهدید و داد و هوارو عربده بالاخره کاری کرد که باهم دوست شدن

    دخترک نگاهی به ساعتش کرد و میون حرفای پسرک پرید و گفت:

    من دیرم شده زودی باید برم خونه…

    همیشه همین جور بوده هر وقت دخترک پسرک را میدید زود باید بر میگشت…

    پسرک معطل نکرد و کادویی که برای دخترک خریده بود رو با کلی اشتیاق به دخترک داد

    دخترک بی تفاوت بسته را گرفت و تشکری خشک و خالی کرد…

    حتی کنجکاویی نکرد داخل بسته رو ببیند پسرک خواست سر سخن روباز کند که دخترک گفت :

    وای دیرم شد..من دیگه برم خداحافظ…

    خداحافظی کردند و پسرک در سوک لحظه جدایی ماتم گرفت و رفتن معشوق را نظاره کرد ….

    دخترک هراسان و دل نگران بود…

    در راه نیم نگاهی به بسته انداخت …یه خرس عروسکی خوشگل بود..

    هوا دیگه داشت کم کم سرد میشد

    وسرعت ماشین هاییکه رد میشدند ترس دخترک رو از دیر رسیدن بیشتر میکرد
    پسره مثل همیشه ۵ دقیقه تاخیر داشت

    اما بازم مثل همیشه ریلکس بود…دخترک سلام کرد و پسر پاسخ گفت
    دخترک بی درنگ بسته را به پسر داد و نگاه پر شوقش را به نگاه پسر دوخت.

    پسر نیم نگاهی به بسته انداخت و گفت: مرسی…

    بسته را باز کرد و ناگاه چشمش به نامه ای افتاد که عاشق خوش خیال دخترک برای او نوشته بود…

    لبخندی زد و به روی خود نیاورد…

    چند دقیقه ای را با هم سپری کردن

    و باز مثل همیشه خداحافظی و نگاه ملتمس عاشقی که از لحظه ی وداع بیزار است..

    این بار دخترک عاشق بود و پسره معشوق او..

    معشوقی که شاید جسم اون سر قرار با ۵ دقیقه تاخیر حاضر شده بود ،

    اما دلش از لحظه اول جای دیگه ای بود ……..

    کمی آن طرف تر صدای جیغ لاستیکی دخترک و پسر را متوجه نقطه ای در آن طرف کرد..

    پسرکی در زیر چرخ های ماشین جان می داد
    و آخرین نگاهش دوخته شده به معشوقه ای بود که به او خیانت کرده بود

    داستان کوتاه غم انگیز خیانت دل شکستگان
  • تعداد بازدید : 74
  •  داستان کوتاه غم انگیز خیانت دل شکستگان

    من علی هستم، ۲۴ ساله، ساکن تهران.از آن پسرهایی که به دلیل غرور زیاد اصلا فکر عاشق شدن به سرم نمیزد.
    در سال ۱۳۷۵، وقتی در دوره ی راهنمایی بودم با پسری آشنا شدم. اسم آن پسر آرش بود.لحظه به لحظه دوستی ما بیشتر و عمیق تر می شد تا جایی که همه ما را به عنوان ۲ برادر می دانستند. همیشه با هم بودیم و هر کاری را با هم انجام می دادیم. این دوستی ما تا زمانی ادامه داشت که آن اتفاق لعنتی به وقوع پیوست.
    در سال ۸۴، در یک روز تابستانی وقتی از کتابخانه بیرون آمدم برای کمی استراحت در پارکی که در آن نزدیکی بود، رفتم.هوا گرم بود به این خاطر بعد کمی استراحت در پارک، به کافی شاپی رفتم، نوشیدنی سفارش دادم .من پسر خیلی مغرور و از خود راضی بودم که جز خود کسی را نمی پسندیدم .به این خاطر وقتی دختری را می دیدم، روی خود را بر میگرداندم و نگاه نمی کردم ولی در آن روز به کلی تمام خصوصیاتم عوض شده بود .چند دقیقه ای از آمدن من به کافی شاپ گذشته بود. ناگهان چشمم به دختری که در حال وارد شدن به سالن بود افتاد. بله اتفاقی که نباید می افتاد، افتاد.
    عاشق شدم؛ حال و هوام عوض شد، عرق سردی روی صورتم نشسته بود. چند دقیقه ای به همین روال گذشت.
    آدم زبان بازی بودم، ولی در آن لحظه هیچ کلمه ای به ذهنم نمیرسید. نمی دانستم چه کاری کنم. می ترسیدم از دستش بدهم. دل خود را به دریا زدم، به کنارش رفتم و کل موضوع را آرام آرام با او در میان گذاشتم. شانس با من یار بود. توضیح و تفسیراتی که از خودم برای او داده بودم مورد توجه او قرار گرفت.
    اسم آن دختر مونا بود. من در آن زمان ۲۱ سال داشتم و در دانشگاه مشغول درس خواندن بودم؛ مونا سال آخر و یکی از ممتازان دبیرستان خود بود؛ از خانواده مجللی بودن و از این نظر تقریباً با هم، هم سطح بودیم.
    دوستی ما یک دوستی صادقانه و واقعی بود. ۳ سالی به همین صورت ادامه داشت. هر لحظه به علاقه من به او افزوده می شد. موضوع ازدواج را با مونا درمیان گذاشتم؛ هر دو ما به وصلت راضی بودیم. خانواده هایمان نیز در این مورد اطلاع کافی داشتند؛ ولی من درآن زمان آمادگی لازم برای ازدواج را نداشتم؛ چون مایل بودم کمی سنم بیشتر بشود.
    من به قدری به مونا احترام می گذاشتم و دوستش داشتم که هیچ وقت کلمه ی نه را از من نمی شنید. تابستان ۸۶ بود با او تماس گرفتم ولی جواب نمی داد. ۲،۳ روزی به همین صورت ادامه داشت دیگر داشتم از نگرانی می مردم، چون سابقه نداشت جواب تماس ها و پیامک هایم را ندهد؛ با مینا خواهر بزرگتر مونا تماس گرفتم، موضوع را جویا شدم، بالاخره توانستم با هماهنگی او مونا را پیدا کنم.
    وقتی از او دلیل جواب ندادنش را پرسیدم حرفی را زد که همانند پتکی رو سرم فرود آمد. دنیا دور سرم می چرخید. گفت برایش خواستگار امده و به خاطر فشار پدر مادرش مجبور است ازدواج کند. من که ۲۴ سال بیستر نداشتم و مایل به ازدواج زود نبودم، خود را بر سر دو راهی عشق و عقل دیدم. عشق می گفت ازدواج کنم و عقل می گفت ازدواج زود هنگام نکنم.
    وقتی دیدم مونا در شرایط روحی مناسبی قرار ندارد؛ به خاطر اینکه نمی توانستم لحظه ای اذیت شدنش را تحمل کنم، قبول کردم که دیگر به او فکر نکنم و او با فردی که خانواده برایش انتخاب کرده ازدواج کند.
    با چشمانی گریان و با آروزی خوشبختی از او برای همیشه خداحافظی کردم. ۲،۳ ماه گذشت، روزی نبود که به یاد او نباشم؛ و به خاطر دوری اش نگریم، ولی باید تحمل می کردم.به همین صورت روزها می گذشت. پاییز رسید. برای دیدن دوست نزدیک، آرش، به دیدنش رفتم. آرش آن روز خیلی خوشحال بود؛ وقتی علت را جویا شدم از پیدا کردن دختر مورد علاقه اش خبر داد؛ گفت که بالاخره توانسته دختری که همیشه در رویاها به دنبالش میگشته، پیدا کند.خوشحال شدم، چون خوشحالی آرش را می دیدم. با ذوق و شوق موبایلش را در آورد تا عکس آن دختر را به من نشان دهد.وقتی چشمم به عکس افتاد گویی دوباره پتکی به سرم خورده باشد؛ گیج و مبهوت ماندم. سرگیجه ای به سراغم آمد که تا آن ۲۴ سال هیچ وقت ندیده بودم.
    عکس، عکس مونا بود. همان دختری که به خاطرش از خودم گذشتم، تا او از خودش نگذرد؛ غرورم را شکستم تا او غرورش را نشکند.
    آرش از موضوع دوستی من و مونا هیچی نمی دانست. از او خواستم تا قراری را با او بگذارد و مرا به او معرفی کند. آرش هم بلافاصله با مونا تماس گرفت و قرار ملاقاتی را برای ساعت ۷ همان روز گذاشت. ساعت ۶:۳۰ من و آرش در محل قرار حاظر بودیم. به او گفتم من برای چند دقیقه بیرون می روم، ولی وقتی دوستت آمد با من تماس بگیر، تا بیایم. از کافی شاپ بیرون امدم، در گوشه ای از خیابان منتظر آمدنش بودم. ساعت ۷ شده بود مونا را دیدم وارد کافی شاپ شد، همان لحظه آرش خبر آمدنش را به من داد. آرام آرام وارد شدم، وقتی به کنار میز رسیدم آرش بلند شد و شروع به معرفی من کرد؛ وفتی چشمان مونا به من افتاد رنگ خود را باخت و شوکه شد. اشک در چشمانم پر شده بود.نمیدانستم چه کار کنم.
    به آرش گفتم این مونا همان عشق من بود که به خاطرش همه کار کردم. به خاطرش از خودم گذشتم، ولی او مرا خورد کرد شکست.
    با نیرنگ و فریب با دلم بازی کرد به آرش نگاه کردم و گفتم: آرش ،داداش خوبم، این دفعه هم به خاطر تو از خودم می گذرم؛ دلی که یکبار بشکند، می تواند دوباره هم بشکند. ولی من، نه تو و نه مونا را دیگر نمیشناسم.
    با چشمانی گریام به مونا گفتم: امیدوارم خدا دلت را بشکند.
    از آنجا خارج شدم و تا به امروز دیگر نه انها را میبینم و نه به آنها فکر می کنمو فقط از خدا برای دل شکستگان آرامش آرزومندم.

    داستان خیانت کوتاه و غمگین بوی خیانت
  • تعداد بازدید : 124
  •  داستان خیانت کوتاه و غمگین بوی خیانت

    این اولین باری بود که احساس می کرد شوهرش به او خیانت می کند . او با گوش های خودش صدای یک زن را از داخل گوشی ، حین مکالمه با همسرش شنیده بود . باورش مشکل بود ، همه راههای ممکن را در ذهنش مرور کرد . اول طلاق ، ولی فکر اینکه با دو تا بچه به خانه پدر بد اخلاقش برگردد ، دیوانه اش می کرد .
    به فکرش رسید که موضوع را با مادرش در میان بگذرد ، ولی چون خانواده اش از ابتدا با این ازدواج مخالفت می کردند . منصرف شد . تصمیم گرفت ، خیلی صریح و رک به خود شوهرش همه چیز را بگوید ، ولی خوب فکر کرد که او خیلی راحت همه چیز را انکار خواهد کرد و چون دلیل قانع کننده ای ندارد ، شاید محکوم هم بشود . تصمیم نهایی این بود که به آن زن تلفن کند ، شاید او نمی دانست که مرد مورد علاقه اش ، زن و دو تا بچه دارد .
    تلفن به نام خودش بود این هم از زرنگی های زنانه اش به شمار می رفت . پرینت تلفن ها را خیلی راحت گرفت . ساعت و دقیقه ای که بوی خیانت به مشامش رسیده بود . هرگز از خاطرش محو نمی شد ، ساعت ۴ و ۲۵ دقیقه بعد از ظهر دوشنبه ! دستانش می لرزید ، اضطراب همه وجودش را فرا گرفته بود ، شماره ها را تک تک و به دقت می گرفت ، یکبار دیگر جملاتی را که از قبل آماده کرده بود در ذهنش مرور کرد . دو زنگ بیشتر نخورد ، تلفن وصل شد ، همان صدای زنانه آشنا گفت : « با سلام ، به شبکه تلفن بانک … خوش آمدید ! »

    —————————————————————-

    نتیجه: قبل از هر تصمیمی و هر قضاوتی که منجر میشود به پیشمانی موضوع را بهتر است با طرفمان مطرح کنیم.هر چند او انکار کند شاید شما محکوم شوید.

    ولی مطمئن باشیم کسی که کار خطایی کرده حتی از سایه خودش هم وحشت داره و در برابر شما عکس العملی نشون میده که از اقرار به اشتباه بدتره

    و در ضمن آیا محکوم شدن شما بهتره یا پاشیدن زندگی؟ محکوم شدن بهتره یا یک عمر پشیمانی.هر مجازاتی یه روز تموم میشه حتی اگه به اشتباه محکوم بشید

    و مجازات بشید ولی هیچ تهمتی پاک نمیشه ولی هیچ زمانی به عقب بر نمیگرده ولی هیچ قلب شکسته ای خوب نمیشه پس مواظب قضاوت هایمان باشیم

    داستان عاشقانه میدونی
  • تعداد بازدید : 56
  •  داستان عاشقانه میدونی

    می دونی ؟ یه اتاق باشه ….. گرم گرم …. روشن روشن تو باشی منم باشم کف اتاق سنگ باشه.. سنگ سفید..تو منو بغل کردی که نترسم که سردم نشه نلرزم می دونی ؟ تو منو بغل کردی طوری که تکیه دادی به دیوار پاهاتم دراز کردی…منم اومدم نشستم جلوت بهت تکیه دادم دو تا دستاتو دور من حلقه کردی بهت میگم چشماتو می بندی؟…می گی : آره چشماتو می بندی بهت می گم : قصه می گی تو گوشم ؟ می گی : آره و شروع می کنی به قصه گفتن تو گوشم آروم آروم…….قصه می گی یک عالمه قصه بلندو طولانی که هیچ وقت تموم نمی شه می دونی ؟ می خوام رگ بزنم رگ خودمو مچ دست چپمو…یه حرکت سریع.. یه ضربه عمیق بلدی که ؟ نه وای !!! تو که نمی بینی و نمی دونی که می خوام رگمو بزنم تو چشماتو بستی نمی بینی ….. من تیغ و از جیبم در میارم…. نمی بینی که سریع می برم نمی بینی که خون فواره می کنه… روی سنگای سفید نمی بینی که دستم می سوزه و لبم و گاز می گیرم که نگم آآخ که تو چشماتو باز نکنی و منو نبینی تو داری قصه می گی … من شلوارک پامه دستمو می زارم رو زانوم من دارم دستمو نگاه میکنم دست چپمو…..خون ازش میاد خون از روی زانوهام می ریزه کف سنگها مسیرش قشنگه…..حیف که چشمات بسته است نمی بینی ….. تو بغلم کردی می بینی که سردم شده محکمتر بغلم می کنی که گرم بشم می بینی که نا منظم نفس می کشم تو دلت می گی آخی………… نفسش گرفت.. می بینی هر چی محکم تر بغلم می کنی سردتر می شم …می بینی که دیگه نفس نمی کشم چشماتو باز می کنی و می بینی من مردم .. می دونی ؟ می ترسیدم خودمو بکشم از سرد شدن… از تنهایی مردن… از خون دیدن ولی وقتی بغلم کردی دیگه نترسیدم مردن خوب بود آرومه آروم …در کناره تو … و در آغوشه تو … گریه نکن دیگه من که دیگه نیستم چشماتو بوس کنم بگم خوشگل شدیااااا بعد تو همون جوری وسط گریه هات بخندی گریه نکن دیگه خب دلم می شکنه … دلم نا زکه… نشکونش خب ؟ من مردم ولی تو باورت نمی شه تکونم می دی که بیدار شم فکر می کنی مثل همیشه قصه گفتی و من خوابیدم می بینی نفس نمی کشم ….ولی بازم باور نمی کنی اونقدر محکم بغلم می کنی که گرمم شه… اما فایده نداره من مردم … ولی برای تو زنده ام پس هر شب به این باغ بیا …. ولی گریه نکن می خوام یه چیزی بهت بگم می دونی ؟؟؟؟